
xa0 xa0 xa0xa0 xa0 xa0مامان بابا چند ساعت قبل رفتن .xa0 می تونم بگم حتی روز اولی که من رو تو این شهرxa0ِ ناآشنا تنهام گذاشتن این حجم از دلتنگی رو حس نکرده بودم . روزی که ابتدای این مسیر بودم . یه دخترکxa0ِ بی تجربه با هزار ترس و تمامxa0ِ تلاشش برا شجاع بودن در عین حال ...xa0 از همون لحظه ای که کنار خیابون ایستاده بودم و به مسیر خالی رفتنشون نگاه می کردم پر از اشک بودم . و پر از دلتنگی ...xa0 اینقد که زنگ زدم به محمد میگم...
ادامه مطلب