
والا ما که زورمون به هیشکی نمی رسه می شینیم ، می خوابیم ، راه میریم تیشه به ریشه خودمون می زنیم. به ریشه های دلمون می زنیم اینجا و اونجا ، زخم می زنیم به خودمون تا زخم نخوریم . رها می کنیم تا رها نشیم...
ادامه مطلب
The snow glows white on the mountain tonightNot a footprint to be seenA kingdom of isolation, and it looks like I'm the QueenThe wind is howling like this swirling storm insideCouldn't keep it in; heaven knows I triedDon't let them inDon't let them seeBe the good girl you always have to beConcealDon't feelDon't let them knowWell, now they knowLet it go, let it goCan't hold it back anymoreLet it ...
ادامه مطلب
فکر می کنم من توان کنار گذاشتن آدما از زندگیم رو ندارم.به سختی می تونم آدمای جدید رو تو زندگیم قبول کنم. آدمایی که بهشون اجازه بدم بشناسنم . آدمایی که بخوام تو زندگیم باشن ... ولی سخت تر کنار گذاشتنِ آدماس . کنار رفتن . شاید به تعداد انگشتای دست باشه تعداد آدمایی که خواستم برای همیشه از زندگیم...
ادامه مطلب
بعضی وقتا میام اینجارو وا می کنم پشت سر هم می نویسم ، بدون حتی لحظه ای مکث ... بعد می خونم نوشته هامو ... فک می کنم چقدر واقعی نوشتم ، چقدر حسم به این نوشته واقعی بوده. دوباره می خونمش ... چندین و چند بار بعد کنترل A رو می زنم ، فقط برای یه لحظه س ... و دوباره صفحه سفید میشه. اینجور وقتا دلم میخواد گریه کنم. وقتایی که عمیقا احساس آشفتگی و درماندگی دارم. این بار پنجاهمه که دارم گوش میدمش امشب هیشکی نمی تونه بفهمه - یگانه + انگار هیچ تسلایی وجود نداره و هیچ اتحادی....
ادامه مطلب
داستان یه شهر و چند تا زندگی که به اهم ادغام شده ن . یه روایتی از نهاد انسانی. تاثر بر انگیز و به صورت وحشتناکی قاطع. همه چی رو می بینی . همه چی رو می دونی. شاید مث خدا. نگاه می کنی تا طینت انسانی راه خودش رو پیدا کنه. داستان می تونه گول زننده باشه. حرق ها ، تصاویر. وقتی آدم در نهایت شک و تردید یکی هایی رو می بینه و صداقتشون رو باور می کنه. یکی هایی که حرف از خوبی ، مهربانی،اعتماد، صداقت و عشق رو بلدن. داستان به نحو عجیبی بی رحمه و آخرین امیدهای بشری رو هم از بین می بره. وقتی می بینی در حقیقت هیچ راهی وجود نداره......
ادامه مطلب