و باید اعتراف کنم که امروز پر از افکار دیوانه وار بودم .
و الان که دارم اینارو می نویسم دود کل اتاق رو گرفته و به صورت وحشتناکی چشام و گلوم می سوزه . دلم پیش چای دارچینیه که دم کردم واسه خودم و ادامه ی سریالی که دارم می بینم . و عطر مشکی که گم شده تو بوی دود.
البته کلی سبزی دارم واسه پاک کردن ، کلی درس برا خوندن و کار رو پایان نامه البته ، و کلی فکر برای رها کردن.
+ احتمالا بوی دود به اتاقای دیگه هم رفته کمی ، ناظمه در اتاق رو زد که من نشنیدم و شاید هم نبودم . و خب یه صداهایی هم هست از بیرون ... به نظر میاد تصور می کنن کولر ها خراب شده!
+ باید اینکار رو می کردم . حتی اگه کار وحشتناکی می بود.
+ یه خرده دود از اتاق کم شه برم دست و روم رو بشورم ... سوزش چشام کمتر شه و حالم خوب تر ...
+ خدایا شکرت
+ عیدت مبارک دختر جان ... 3>
+ بعدتر نوشت :
چقدر این پست ، این عکس تلخه . چقدر دردناکه .
ما را در سایت شاهزاده ی کوچک من دنبال میکنید
برچسب: طوفان,
نویسنده:
بازدید: 53