فکر می کنم من توان کنار گذاشتن آدما از زندگیم رو ندارم.
به سختی می تونم آدمای جدید رو تو زندگیم قبول کنم. آدمایی که بهشون اجازه بدم بشناسنم . آدمایی که بخوام تو زندگیم باشن ... ولی سخت تر کنار گذاشتن ِ آدماس . کنار رفتن .
شاید به تعداد انگشتای دست باشه تعداد آدمایی که خواستم برای همیشه از زندگیم کنار بذارمشون . که باید . که همه ی اینها چقدر دلگیر بوده و با همه ی این تلاش ، باز هم یادشون هست. مث یه خاطره ی تلخ ِ تموم نشدنی .
گاهی به حد مرگ دلگیر شدم از دست کسی و با خودم گفتم دیگه هیچوقت نمی تونم چنین آدمی رو کنار ِ خودم تو زندگی قبول کنم ،و با اینکه می دونم هیچوقت اونقدر بخشنده نبودم که بتونم به تمامی فراموش کنم درد و غمی رو که باعثش بوده. و باز گاهی به یادشون افتادم و مذبوحانه دوباره تلاش کردم برای نگه داشتن یاد ِ روزها و لحظه های خوبی که ساخته بودیم و ... و چقدر دلگیر تر.
شاید این ضعف از ترس باشه. ترس از بد بودن . ترس از اینکه بشم یه خاطره که فقط تلخی و رنج ازش به خاطر مونده . ترس از بد بودن تو فکر ِ خودم. یا شاید به صورت احمقانه ای ریشه اش جاه طلبی م باشه در خوب بودن.
من توان ِ کنار رفتن رو ندارم انگار .
شدم یه آدم ِ بلا تکلیف ِ غریبه میون ِ یه کرور آدم ِ غریب تر . پر از احساس ِ درک نشدن ، پریشونی ، خستگی ، تنهایی و پر از حرف های نگفته . و حرف های گفته ای که به سرانجام نرسیدن مث قصه ی کلاغی که هر چقدر پرواز می کنه هیچ جا آشیون نیست براش.
این دامنه ی گسترده ی آدم های اطرافم اذیتم می کنه.
بلاتکلیف ترین آدم اونیه که نه کنار میاد، نه کنار میذاره ...
سد شدم سر راه خودم
گاهی آدم بعضی کتاب هارو میخونه ، بعضی شعر ها ، متن هارو ، بعضی ترانه هارو می شنوه ... بعد تمام وجودش میشه نوای ِ هم زمان با اون از ته ِ دل ...
ما را در سایت شاهزاده ی کوچک من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 53